هــفــت ســیــنــی مــجــازی و مــجــانی!

بــســم الله

ســلام


قصد نبود که فرجام مطالب امسال کوخ را این حقیر بنگارد. اما از آن جا که دست دوستان لنگ است و زبان ما بس دراز ، فرصت را غنیمت دیدیم تا لختی ژاژگویی کنیم.
نزدیکی بهار ما را بر آن داشت تا سفره هفت سینی را در کوخک واقعی مان که اتحادیه باشد بگسترانیم. اما دستی تنگ و دوری دوستان، دل و دماغ را گرفته بود. برای همین هم هفت روزی عزلت گزینی و ریاضت در این خلوت ، ثمری داد و اندکی کیاست به خرج دادیم تا به مخ رسید تا هفت سین و سفره ای مجازی داشته باشیم.
البته نه آن چه که اغنیا دارند بلکه بهره ای و سفره ای از وسایل موجود که همین آدمیان کوخ نشین باشند؛


1.    سیر + یش: (مهدی خداوردی)
نماینده FBI  در اتحادیه! خدا نکند چیزی از تو طلب کند...!


2.    سبزه : (سرگروه های طرح راهنمایی)

سبزه نماد نوزایی است. از آن جایی که سرگروه ها، رسالت زاییدن نیروهایی را برای اتحادیه دارند و از آن جاتر که سبزه تشکیل شده است از دسته ای از تک علف ها ، این سین را به ایشان اختصاص دادیم.

3.    سنجد: (سید قاسم حوائجی)
همین که بدانید سنجد نماد عشق و دلباختگى است، بس است ...!


4.    سیب: (سیب قرمز: الیاس علیزاده - سیب زرد: سید محمد اسدی)

البته به چشم برادری، سیب نماد زیبایی و تندرستی است! تپل بودن و سرخ بودن لپ های الیاس دلیلی است برای سیب قرمز بودن و تیپ زدن ها و موتوری که فقط انسان های زرد سوارش می شوند، دلیلی است برای سیب زرد بودن محمد. به انضمام زیبایی که در هر دو مشترک است!
5.    سکه : (هادی هروی)

بدون شرح!


6.    سمنو : ( سربازان اتحادیه + کیک و ساندیس)

این سین نماد فراوانی و برکت است. درست است که کیک و ساندیس جزء آدمیان نمی باشند ، اما روا نبود از ایشان که  سی و چند سال است خوراکی های لایتغیر هر مجلس اتحادیه هستند، یاد و استفاده نکنیم!
بعد از یک سال و خرده ای قحطی سرباز ، در این دو ماهه شاهد آن هستیم که هر روز بر تعداد سربازهای اتحادیه افزوده می شود و امید است که با آمدن آقای ملکی تعدادشان به 6 نفر افزایش یابد.


7.    سماق: (صادق حسین زاده ملکی)
سماق نماد(رنگِ) طلوع خورشید است. این روزها که آقای ملکی رفته اند سربازی و هفته ای یک بار اتحادیه می آیند، با توجه به ویژگی های ظاهری شان (سری صاف) چنان نوری در اتحادیه می تابد که دقیقا همزادپنداری داری با موقع طلوع خورشید که از خواب پا می شوی! البته به جای هر 24 ساعت یک بار طلوع و 7 ساعت خواب، در اتحادیه هر 7 روز، یک بار طلوع و 144 ساعت خواب ما!


8.    ماهی ( علیرضا ثبتی - مجید شعرباف)
همیشه باهمند. حتی اتاق‌شان(کتابخانه) هم مشترک است. وقتی هر دو در اتاقند از پشت شیشه های طویل و عریض کانهو دو ماهی می مانند که در انبوهی از کتاب ها غوطه ورند.
در ضمن به تازگی از زمره انسان ها خارج شده اند!



9.    تخم مرغ: (محمد سردار)

مجالست با مرغان در آغلش (که به نام دغدغه معروف است) خود دلیلی محکم است.
البته بماند که اسم دغدغه را از قد قده گرفته که ترس از خانواده و سواد قلیلش باعث شده به دغدغه تغییر یابد.


10.    سیاهدانه: (جاماندگان)
بهانه ای چون ضیق وقت و حوصله مان ، نگذاشت که از همگی دوستان یاد کنیم. برای همین هم یک سین را اختصاص دادیم به جاماندگانی چون مجید منفرد، فرهاد نیکو، مسعود نیکونام، ایمان فروزان نیا و سایر بستگان.

...
مخلص کلام، این بود سفره هفت سین ما کوخ نشینان. پساپس از کلیه دوستانی که سهوا بهشان توهین کمی صورت گرفته، طلب بخشش داریم...




پ.ن:
* رفقایی که از مشهد الشهدا آمده اید، زیارت قبول

* روز ملی شدن صنعت نفت هم مبارک!

* سال نو مبارک

* مقابل آينه مي ايستم
و از بهارهاي رفته
خجالت مي كشم!
(سیدحسن حسینی)

*   الــتــمــاس دعــا

شنبه عادی

بسم الله

سلام

دم عیدی که بساط دید و بازدیدهای نوروزی به پاست، ما هم گفتیم که هر چند وقت یک بار، یکی از حبیب الله در این وبلاگ یادداشتی داشته باشد.اولین یادداشت مهمان این وبلاگ را یک نفر نوشت که خواست نامش جهت حفظ مقامش فاش نشود.



شنبه عادي!

امروز نه عيدي در كار بود، نه شهادتي، نه ولادتي، نه مراسمي، نه ورودي جديدي يا خروجي نابهنگامي! امروز فقط شنبه بود، يك شنبه كاملاً عادي كه رفتن گروهي از بچه‌هاي اتحاديه، آن را غير عادي مي‌نمود. خدا را شكر مي‌كنم اعزام بچه‌ها از محل اتحاديه نبود و من مجبور نبودم به خاطر رودربايستي و تعارف بدرقه‌شان كنم. اصلاً اگر به من بود اتحاديه نمي‌آمدم! وقتي پرنده در اين مكان پر نمي‌زند انگار روح ندارد. اينجا با آدم‌هايش شده اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش‌آموزان خراسان رضوي- مشهد. اينجا با تمام هياهو و جنجال‌ها و بحث‌هاي ريز و درشت و سروصداهاي عجيب و غريب و آدم‌هاي كوچك و بزرگش معنا پيدا مي‌كند.  وقتي اردوي رواق منظر را بايد مشهد برگزار كند و تمام نيروهاي پرسنلي مشهد درگير جور كردن اياب و ذهاب مهمان‌هايش است و به خاطر فراهم كردن آسايش و راحتي آنها و برگزاري هرچه بهتر و مفيدتر برنامه، خوردن و خوابيدن در نزد انجمني‌ها معنايش را از دست مي‌دهد و 20 نفر از پرسنل مشهد خودشان را در يك اتاق 4*3 جا مي‌كنند تا جاي خواب ديگران فراهم شود، براي اجراي منظم برنامه‌ها، صبح قبل از نماز بيدار مي‌شوند و شب ديرتر از همه مي‌خوابند؛ شايد فقط دو ساعت در شبانه روز اما خنده از روي لبشان پاك نمي‌شود و با مهرباني و احترام تمام و گاهي ناقص زحمت‌هاي شبانه روزي اردو را تحمل مي‌كنند، دعوا هم بكنند به خاطر كار است و دلخوري يا كدورتي بينشان نمي‌ماند. اگر هم بماند انگار يك چيزي مثل خوره به جانشان افتاده كه خُب! حالا كه چي؟ اين بچه بازي‌ها يعني چي؟ تو انجمني هستي؟! اسم انجمن تكليف مي‌آورد، مؤمن كه قهر نمي‌كند و ...؛ يا براي برپايي همايش دانش‌آموزان انجمني از دو روز قبل بايد تمام در و ديوار سالن اجتماعات به رنگ مراسم مورد نظر درآيد و براي اينكه كمترين هزينه را به لنگ بودجه اتحاديه نيندازند از هر چه دم دستشان است استفاده مي‌كنند و اصولاً اينطور جاهاست كه استعدادهايشان شكوفا مي‌شود و به اختراعات نويني دست مي‌يابند؛ يا جلساتي كه شوخي و جُك گفتن و خنديدن جزء لاينفك آن است؛ يا وقتي پاي توزيع محصولات ارسالي از دفتر مركزي در ميان است حتي خانم يوسفي و آقاي نوري هم به كمك مي‌آيند؛ يا رفت وآمد شلوغ و پرسروصداي دانش‌آموزان كه براي تأييد نشريه يا دادن گزارش ماهانه انجمن‌شان يا جلسات دانش‌آموزي‌شان يا سرزدن‌هاي دوستانه‌شان با مسئولين، فضاي نه چندان بزرگ اتحاديه را پر از شور و شوق مي‌كنند. ولي امروز برعكس همه روزهاي ديگر سال، هيچ كدام از اين هياهوها نبود. امروز روز اعزام انجمني‌هاي دعوت شده به پابوس تربت شهدا بود تا عهدشان را تازه كنند. يك روز كاملاً عادي كه براي آنها پر از هيجان بود و براي من سخت و پر ازاندوه!

در بهشت

به نام خدا


آنجا که هر آرزو میسر باشد

ما را به سر آرزوی دیگر باشد

دنبال در سوخته ای می گردیم

شاید که در بهشت ، آن در باشد



رفقا شما که به دیار شهدا رهسپارید ، برای جامانده ها هم دعا کنید .

یا زهرا (س) التماس دعا


پی نوشت :
این عکس از داخل مسجدالنبی (ص) در مدینه گرفته شده و این باب را درب خانه حضرت زهرا (س)
می دانند که البته وهابی ها سخت گیری بسیاری برای راز و نیاز در کنار این درب می کنند و با شیعیان به شدت برخورد می کنند.

این همان درب سوخته ... همان ....


وقتی هر مکانی open  می شود!

بــســم الله
ســلام


شاید الان که اردوی راهیان نور نزدیک است؛ مناسب باشد که خاطرات همدیگر را از این اردو بشنویم.
اولیش با من؛

وقتی هر مکانی open  می شود!

آخر شب رسیدیم پادگان میشداغ. ساعت هایی را تو راه بودیم. و این یعنی دل ها همه پر بود و منتظر رسیدن به جایی بودند تا هر چه می خواهد دل تنگشان ... ! به محض رسیدن ، هر چی دستمان بود، گذاشتیم روی زمین و با سرعت ، به سمت توالت ها دویدیم. مهرداد هم به درد من گرفتار بود و داشت می ترکید. به توالت که رسیدیم دیدیم، درب هر چشمه چند نفر به صف اند. و این یعنی تحمل فشار بیشتر و ریختن عرق سرد.
در همان گیر و دار ، ناگهان چشمم به یک دستگاه توالت افتاد که هیچ کس جلویش نبود. به مهرداد گفتم: بیا،  ببین چه قدر خدا ما رو دوست داره! یک توالت دربست! بگاز بریم!
 با دلی شاد و پر رفتیم آنجا.
تمامی توالت هاopen  بود؛ یعنی در و پیکر نداشت. باید یک مسیر یک متری ال مانند را می رفتی و سپس سمت چپ و توقف.
مهرداد اوضاعش وخیم تر بود، زودتر رفت. رفت داخل. موقع گردش به چپ دیدم مشغول سلام و علیک است و حرف زدن با یکی:
سلام ، حالتون خوبه ان شاءا... . ببخشید من اومدم داخل. آخه اینجا دری چیزی نداشت. شما به بزرگی خودتون ببخشید و راحت کارتونو انجام بدید!
با خودم گفتم: این بچه آن قدر شوق رسیدن به توالت را داشته که الآن دیوانه شده و دارد با توالت حرف می زند!
بهش گفتم: این دیوانه بازی ها رو بذار کنار، برو تو ، دارم می ترکم.
برگشت و با خنده ای گفت؛ رضا در رو بریم.
دستم را کشید و فرار.
-    مهرداد جون هر کسی رو دوست داری این مسخره بازی ها یعنی چی؟!  دارم می میرم. بیا برگردیم.
-    گفت: رضا گند زدم. به قیافه و درجه اش می خورد یکی از فرماندهان پادگان باشه! داخل نشسته بود و مشغول عملیات! من هم حول شدم به جای اینکه سریع برگردم و بیام ، وایستادم و زل زدم به طرف و عذرخواهی و ... و او هم هی می گفت: اِهم ... اِهم...  برو آقا ، برو.
تا صبح دعا کردیم که چشمش به ما نیافتد مگر نه حداقلش در رزم شب به عنوان چاشنی در انفجارات استفاده می شدیم!


پ.ن :
* همه خاطره دارند و ما هم خاطره داریم! به قول حضرت هـ . هـ (دام ظله) ما آدم بشو نیستیم!
* منتظر خاطرات شما هم هستیم.
* الــتــمــاس دعــا

مشترک مورد نظر شما کارهای مهم تری دارد!

به نام خدا

نمی دانم چه چیزی باعث شد.

غربت اروند ؟ یا باتلاقهایی که شهدا را خفه می کرد؟ غربت شلمچه یا عطش فکه ؟

شاید کربلای طلاییه ؟ شاید هم تکه استخوانهایی که وقتی روی زمین می نشستی لمسشان می کردی ؟ باعث شد . شاید...

باعث چی شد؟!

همان قول وقرارها ، همان اشک ها ، همان عهدها ، همان آرزوی شهادت ، همان ...

خوش به حالت اگر شرمنده ای .

اما گویا دیگر شرمنده نیستیم . دیگر نگاههایمان به همین جا عادت کرده است، آسمانی در کار نیست.

آرزوی شهادت ....چی ؟! دیگر خجالت هم مرده است .

شهدا جای شما خالی نیست !

شهدا جای شما در خیابان های ما نیست ، شهدا ما برجهای بلند می سازیم ، بازارهای رنگارنگ ، جزایر آباد ، اتومبیل های آخرین مدل ، ماهواره ، LED ، LCD و...

شهدا جای شما خالی نیست !

در خیابان های ما جلوی چشمان ما عکس امام پاره شد ، به آقا توهین شد ، حرمت سید وسالار شما شکسته شد ، راستی مادرانتان هم گریه کردند ، اما ما...

شهدا البته ناراحت نباشید ها!

ما کار فرهنگی می کنیم ، ما بیلبوردهای بزرگ عکس شما را در میدان ها نصب می کنیم واز پشت عینک های دودی به شما نگاه می کنیم  ، ما بدن های شما را در دانشگاه هایمان دفن می کنیم و با همکلاسی ها ....، ما برای شما یادواره برگزار می کنیم و از نام شما به کام خودمان بهره ها می بریم . راستی ،نشریات گلاسه چندصد گرمی برایتان چاپ می کنیم .

چی؟ راجع به آرمانهایتان ، اهدافتان ، افکار بلندتان و روش و منشتان ؟

اما ... اما ... اما خجالت می کشیم مثل شما ...نه خجالت نه ...

آخه می دانید.. دیگر دهه 50 و 60 که نیست آخه...

شما نمی دانید دیگر امروز اوضاع فرق می کند نه فرق که نه .

اما... اما می ترسیم مسخره مان کنند نه ترس نه . به ما تهمت می زنند می گویند شما تندرو هستید یا متحجرید .

.

.

.

..........مشترک مورد نظر شما کارهای مهم تری دارد.

 

شهدا برایمان دعا کنید که غبار گناهانمان ما را از نظاره ی آسمان محروم کرده !

شهدا ما آنچه شما می دیدید ، نمی بینیم !

التماس دعا

بــی قــراری

بــســم الله

ســلام


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

(فاضل نظری)


پ.ن:

* یادش بخیر چند سال پیش هفته ای یک بار ، در اتحادیه دور هم جمع می شدیم و زیارتی و دعایی و ناله ای و اشکی و ... . دلم تنگ شده برای همین دور هم بودن ها که هر شبش خاطره ای بود... .

* این روزها که دلم گرفته ، دنبال بهانه ایست برای باریدن. دعا کنید که هفته آینده قسمت شود و راهی شوم. چهار سال از اولین و آخرین زیارتم می گذرد.

ناودان ها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله، حجم هوا ابری است

کفش هایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

* التماس دعا


هر شب تنهایی

فیلم رو ندیدم  اما کلهم اجمعین فضای تیزر های تبلیغاتیش من رو یاد روزهایی می اندازه که آدم کارش اساس گیر میفته بعد هم کلی نذر و نیاز و از این طور چیزها .

همین دوروز پیش شوهر خاله ام فوت کرد - خدایش بیامرزد - وقتی دو روز قبل از فوتش رفته بودم بیمارستان برای دیدنش احساس کردم که خیلی اوضاعش خرابه و احتمالا امیدی به زنده بودنش نیست. بچه هاش رو دیدم که تسبیح به دست گرفتند و دارند تند و تند  صلوات می فرستند . احتمالا در اون اوضاع خیلی هم یاد خدا بودند و امیدوار به رحمت اللهی .

وقتی خبر فوتش بهم رسید. روز شنبه برای تشییع جنازه اش رفتم .خدا قسمت کرد و زیر تابوت رو به طوریکه وزن مرده رو احساس می کردم گرفتم . زیر باران ..

بلند بگو

لا الله الا الله

و آخرین وداع با حضرت ...

- آقایون شهادت بدید حاج محسن آقا ظریف چطور آدمی بود؟

...

حرکت به سوی پایین بهشت ثامن الائمه (ع) و وداع آخر با خانواده ...

روی جنازه را باز کردند و سه پسر  سه دخترش و همسرش با او وداع کردند .

و این پایان یک با هم بودن است اما...

امان از شب تنهایی

بخوانید تا برایتان بخوانند - نماز لیله الدفن -

امان از شب تنهایی ...