شاید خبری...


بسم الله الرحمن الرحیم




«چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی.
یه پیرزنه در رو باز کرده.
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟
پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود: میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
گفته بود: چرا؟
یه خورده صبر کرده و جواب داده:
آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه…»

و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

بسم الله الرحمن الرحیم


و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!




در را باز نکن مادر...


بسم الله الرحمن الرحیم


مادر

در را باز نکن که کوچه پر است از تشییع جنازه با شکوه حیا وعفت و حجاب! و تو باید گورهای عمودی و عصر جاهلیت را ببینی که دخترها پسر شده‌اند!

در را باز نکن که کوچه را شیاطین غاصب، چون فدک غصب کرده اند و ارثی از پدرت نگذاشته اند! و تو هی خطبه بخوان، هلهله ها، فریادهایت را غریبانه به خاک سپرده اند!

در را باز نکن که "لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است" و این کوچه تو را دوباره به کربلا و خرابه شام می برد و باید رقیه را ببینی در خرابه که به مانند تو پهلویش را شکسته اند  و تمام وجودش را به خون نشانده اند! و عباست را بخوانی که دوباره دارند جسارت می کنند! اما حیف که محافظه کاران، دست از دستپرورده‌های عباست می‌برند و هم معبود را می خواهند هم آل سعود!

در را باز نکن که کوچه پر است از بیلبوردهایی که هر از چند گاهی یک رنگی می گیرند و طبل هایی توخالی که آنها نیز هر چند از گاهی می غرند و می غرند و عَلَمی شده اند برای عَلَم شدن خودشان! و در ازدحام این کوچه، کمتر دنبال خیمه ای بگرد که صلواتی یک لیوان معرفت دست غریبه ها دهد!

در را باز نکن که یتیمان و فقیران رد پای آن ناشناس  را گرفته اند و به خانه تو رسیده اند و حال تو باید پاهای تاول زده‌شان و صورت کبودشان را ببینی که در میان آسمان خراشها گم شده است و دیگر کسی نیست آن ها را طواف کند در روزگاری که حاجیان حَجَر شده‌اند و بانیان مجلس خونین همان آل سعود!

آری مادر، در را باز نکن که رنج این دردها کمتر از آن تازیانه نیست و این آتش هایی که به پا شده است  تو را رنج می دهند و پیکرت را آب می کنند... .




پی‌نوشت:
دردانه مادر ، ما را ببخش.
و به مادرت بگو به مانند همیشه برای همسایه ها دعا کند.


آتش مهجور ساختن قرآن

بــســم الله

ســلام


آهای مردم، همین قرآنی که به دلیل هتک حرمتش و اهانت به آن قیام کردیم و محکومیت، عمریست آشکارا به احکامش در کوچه و خیابان، خانه و محل کار، مدرسه و دانشگاه و ... اهانت می‌شود و ما سکوت کرده‌ایم. مگر همین قرآن از حجاب نگفته که حال کوچه و خیابان هایمان تالار عروسی زنانه شده و باید به برادر کوچکت بگویی ورود مردها از خانه به بیرون ممنوع! و تو باید مرد باشی که از خانه نزنی بیرون! و آنجا کجایند همین‌هایی که حال سنگش را به سینه می زنند؟! و کجایند این خلوت گزینانی که شعاع قرآنی بودنشان تا سر رحل است و همین که حالی بهشان دست می‌دهد دیگر خداحافظ رفیق! و کجایند "وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ..." که قیام کنند که معروف و منکر جایشان عوض شده است و جای قرآن ما عوض نشده است و هنوز بر روی طاقچه مانده است؟! و حداکثرش به صورت سمبلیک در بعضی از مراسمات جای داده می‌شود! و جای تاسف دارد فلانی قرآن را بر روی دانه برنجی می نویسد و جز فاعل چیزی و کسی دیگر معرفه نمی‌شود و قرآن می شود وسیله‌ای برای رکورد زنی برای خود شناساندن نه خداشناسی!
و خاک بر سرمان که قرآن‌هایمان خاک می‌خورد و دنبال هزاران متد و روش برای تربیت نسل جوان هستیم؟! و صدها برنامه و همایش می‌گذاریم اما کمتر خبری از همان حلقه‌های کوچک تلاوت قرآن است!؟
و خاک بر سرمان که شویم همین قومی که "  وَقَالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا(الفرقان/30)"
آری قرآن را مهجور ساخته‌ایم و آتش این مهجوریت کمتر از آتش زدن چند قرآن نیست!آتش زدن قرآن دامن همان شیطان صفتان ابله را می‌گیرد، اما مهجور ماندن قرآن و اهانت به احکام آن دامن این نسل و نسل‌های دیگر را گرفته و می‌گیرد و این خواسته همان مزدوران  آمریکایی و صهیونیستی و غیره است که سال‌هاست سر اسلام جنگ دارند.

و به امید آن که جای قرآن‌هایمان روی طاقچه دلمان شود و همه به سوی آن بازگشت کنیم.



پ.ن:

* الــتــمــاس دعــا


«فوری ترین» مسئله دنیای اسلام

بـسـم الله

سـلام



به خبر فوری‌ای که بیش از یک ماه است به وقوع پیوسته است توجه فرمائید:

« طغیان رود سند باعث شده که بیش از 10 هزار روستا از بین برود. دهها هزار مسجد مدرسه و حسینیه در طول این خط طولانی از بین رفته است و در حدود 40 تا 50 میلیارد دلار خسارت به پاکستان وارد شده است. مردم این کشور به آب و غذا و سرپناه احتیاج دارند. حضرت آیت الله خامنه ای در خطبه دوم نماز عید فطر با اشاره به سیل پاکستان و «فوری ترین» خواندن مساله آن تصریح کردند: آنچه در قضایای جهانی و منطقه ای برای امت اسلام مهم می باشد سیل پاکستان است.

آقایمان بغض کرده بودند و این صحبت ها را امروز در نماز عید فطر فرمودند و سیل پاکستان را «فوری ترین» مسئله دنیای اسلام خواندند.


* شیشه شیر این بچه خالیست...

* پیامکی آمده بود: ...مومنان لای در نمانید...




" به مهربانی‌ات که پایان ندارد و احسانت که کاستی نمی‏پذیرد، خداوندا بر محمد و آلش درود فرست و درد از دست رفتن رمضانمان را جبران کن و روز عیدمان و فطرمان را بر ما مبارک گردان و آن را از بهترین روزهایی قرار ده که بر ما گذشته، که بیشترین عفو را موجب و بیشترین معاصی را محوکننده باشد و گناهان پنهان و آشکار ما را مورد مغفرت قرار ده."

(فرازی از دعاي وداع امام سجاد (ع) با ماه رمضان)

* التماس دعا

کوخ؛ اختلاف زا یا اختلاف زدا؟!

بـسـم الله

سـلام


مدتی است کوخ و مطالب و نظرات آن حاشیه هایی را بوجود آورده است، به طوری که موضوع بعضی از جلسات اصلی اتحادیه هم  شده و اخیرا در شورای معاونین، زمانی از جلسه را به خود اختصاص داده است! و باعث و بانی بعضی از اختلافات بوجود آمده معرف شده است. قصد این بود که نگاهی به چگونگی بوجود آمدن این وبلاگ و این که ایده‌اش از کجا آمد، بیاندازم و هدف هایی را که برای کوخ ترسیم کرده بودیم. اما نه در حوصله است بلکه طرح آن‌ها نیز به نوعی یادآور بعضی موضوعات است که در این شرایط، مصلحت بر عدم بازخوانی آن‌هاست.
از ابتدا تا به حال شاهد مطالبی با موضوعات و قالب‌ها و کیفیت‌های گوناگونی بودیم که اکثریت آن‌ها موضوعاتی صنفی و درون سازمانی بود که گاها به کنایه و طنز و گاها مستقیم و جدی بیان می شد و این فرصت خوبی بود تا خارج از وقتی که دوستان در مجموعه صرف می کنند به تبادل نظر درباره موضوعاتی بپردازند که این فرصت در داخل مجموعه به دلیل حجم بالای کارهای اجرایی و یا غیره، کم تر امکان‌پذیر بود! البته فضاهای صمیمانه‌ای که عزیزان در فضای حقیقی با یکدیگر داشتند به این فضای مجازی نیز کشیده می شد.‌ و مجالی بود برای ارتباط تعدادی بچه مذهبی در فضای سایبر.
در این میان نیز مطالبی دیده می شد که حاصل دغدغه های دلسوزانه دوستان و مشکلاتی که ایشان در مجموعه می دیدند، بود و برای حل و فصل آن‌ها متاسفانه تذکرات لسانی مکرر اثر نکرده بود و یا فرصتی برای بیان آنها داده نمی‌شد و یا در بهترین حالت توجیه می‌شد و برای آن‌ها استدلال‌هایی منطقی آورده نمی‌شد و نَشتیِ این بغض‌ها در لابلای خطوط مطالبشان و یا نظراتشان دیده می شد.
اما الحمدلله کوخ‌نشینان اگر مشکلاتی را مشاهده می‌کردند، همچون بعضی، طریق زیرآب زدن را پیش‌رو نمی‌گرفتند و صراحتا انتقادهای خود را بیان می‌کردند که این از نقاط مثبت مدیریت مجموعه بود که فاصله‌هایی کاذب بین خود و اعضای مجموعه ایجاد نکرده بود. البته موضوع طرح انتقادها و نقد روش‌های مجموعه نیز با ایشان هماهنگ شده بود که از این مدل استقبال کردند؛ البته با رعایت نکاتی که خود ما نیز مراقب آن‌ها در کوخ بودیم. و در مطلبی شاهد بودید که کلیه نظرات پاک شد. هر چند ‌به توصیه بعضی بود و در نهایت تمامی تقصیرات به پای ما گذاشته شد و بعدش همان دوستان فرافکنی کردند! بماند ... .

اخیرا با درج مطلبی انتقادی در کوخ و در پی‌اش نظراتی که بر آن درج شد، شاهد گاردهایی بودیم که به جای بیان پاسخ‌هایی روشن و قانع‌کننده، محلی شد برای نزاع و مجادله دوستان، و از سمتی مسئول مجموعه در نظری بیان داشتند که "... اما بعضي خروجي هايمان را كه به نسبت حساب ميكنم فاصله معنا داري با برخي خروجي هاي دوستان داشت" و بعضی از بچه‌ها را به سیاه‌بینی متهم کردند و با دامن زدن به این موضوع در جلساتی، که فلانی و فلانی کانون اختلاف‌اندازی مجموعه هستند سعی بر دفع بعضی کردند و نوک پیکان انتقادات را به طرف آنان هدایت کردند.
و این برای دوستانی که با حکم خودِ مسئول اتحادیه مخلصانه به مجموعه آمده‌اند بسیار گران بود که فاصله‌های خروجی‌های دوره‌ای به مانند پتکی بر سرشان کوبیده شود و در لفافه آن‌ها را عقب‌مانده بنامند. و این موضوع و سایر نکات دیگر باعث شد که عده‌ای تصور کنند که تنش‌ها و اختلافات شدید و جناح‌بندی‌هایی در مجموعه مقدس اتحادیه بوجود آمده است که یقینا رفتارها و افراط و تفریط‌های خواسته یا ناخواسته خود عامل تصورات و برداشت‌های نادرست بود.
همان‌طور که گفته شده " برخلاف نظر بعضی از دوستان، انتقادهایی طرح شده در کوخ که اکثرا به زبان طنز نیز هست، مبانی تشکیلاتی را هدف نگرفته است که بخواهد برای براندازی آن و یا شخصی تلاش کند. بلکه نوعی انتقاد و اعتراض که از سر دلسوزی است که به قصد تخریب تشکیلات و یا شخصی نیست! و به نوعی هم قرار نیست چوب لای چرخ کسی بگذاریم و قرار هم نیست ستایشگران خوبی برای مسئولین باشیم و غلام و کنیز آن ها شویم. بلکه پیرو همان اصولی هستیم که در مبانی تشکیلاتی و چشم اندازمان هم هست. و به نظر من هر کدام از ما باید ناظر بر حرکت در مسیر چشم انداز باشیم و هر لحظه فاصله خود را با آن بسنجیم! نه ‌آن‌که فاصله‌های بر ظن خود را به رخ هم بکشیم!

بحث اصلی سر دانش‌آموزانی است که خوشبختانه یا متاسفانه راه به این وبلاگ پیدا کرده‌اند. اخیرا بزرگواری گفت که دانش آموزان به این وبلاگ می‌آیند و بد است این اختلافات را ببینند و باعث یاس و ناامیدی‌شان از مجموعه شود. اما از این جا به دانش آموزان عزیز اعلام می‌دارم، بنا بر فرموده رهبری (مدظله العالی) که "اين اختلاف نظرها و انشعابهائى که پيدا مي شود، همه يک جور نيست. بعضى انشعابها ناشى از اختلاف در مبانى و در عقايد است؛ بعضى از اينها بحث عقايد و معتقدات نيست؛ بحث منافع است، دعوا بر سر منافع است؛ بعضى از اين اختلافها هيچکدام از اينها نيست؛ مسئله‌‌ سلائق است، اختلاف ديدگاه و اختلاف سليقه در اجراى اصول است؛ در چهارچوب اصول و مبانى، در روشها اختلاف به وجود مى‌‌آيد؛ لذا اينها يک جور نيستند. "( خطبه‌هاي مقام معظم رهبري - نماز جمعه‌ي‌ تهران 21 رمضان 1430)

و اختلاف های طرح شده در کوخ و دغدغه دوستان در روش‌ها و اختلاف سلیقه است، و قرار نیست ما خودزنی کنیم بلکه همه ما در یک جبهه‌ایم و به شکر خدا همه عزیزان زحمت کش اتحادیه پایبند و معتقد به اصول و مبانی‌اند و در تلاش هستند برای محیاسازی سربازان آن آرمان شهر مهدوی (عج) که این انقلاب اسلامی نمایی کوچکی از آن بهشت بزرگ است، و از آنجا که هویت اتحادیه به انجمن های اسلامی‌اش است، تک تک دانش آموزان عضو انجمن اسلامی وظیفه دارند برای حفظ و رساندن پرچم این انقلاب به دست صاحبش تلاش کنند و هرجا ایرادی دیدند، کوتاهی ای دیدند، اختلافی دیدند، بنا بر وظیفه تذکر دهند و خود پیگر مطالبات باشند.
البته ممکن است ما در انجام واجبی چون امر به معروف و نهی از منکر دچار اشتباهی در روش شویم اما قصد و نیت از سر دلسوزی است، و از مسئولین مجموعه نیز خواهشمندم همانطور که درج مطالبی چون طنزهای کوخ و بعضی تعریف و تمجیدها لذت بخش و شیرین است، تلخی بعضی انتقادها را نیز در همه احوال با سعه صدر خود تحمل و با پاسخ کامل و استدلال منطقی خود به آنها، کام ما را شیرین کنند و اگر اشتباهی هم است ما را راهنمایی کنند. و خود بر تبل اختلاف نکوبند و در این و آن جلسه از ما به عنوان کانون اختلافات اتحادیه نام نبرند و ‌ما را به بعضی از خواص مردود و غیره تشبیه نکنند و یک طرفه هم به قاضی نروند که خداوند بهترین قاضی القضات هست.

مخلص کلام امیدوارم کوخ محلی شود برای مطالبه و نقد و بحث و تبادل نظر و به چالش کشیدن خیلی از موضوعات و روش های به کار گرفته شده در تشکل‌هایی چون اتحادیه و غیره و هر کسی تحمل نظر مخالف خود را داشته باشد و با استدلال‌هایی محکم سعی در اقناع مخالفین و مخاطبین برآیند و رفع موانع و حل مشکلات. و به قول عزیزی در این ترافیک گره خورده و سنگین کار فرهنگی که فقط صدای بوق می‌آید به مانند موتورسواری چالاک و زبردست از مسیرهای پر پیچ وخم عبور کنیم تا هر چه سریع‌تر به اهداف‌مان برسیم. ان‌شاءالله

و چه خوب است در این ایام نگاهی و تاملی کنیم به بعضی از سلوک سیاسی امیرالمومنین (علیه السلام) در نگاه رهبری: (در ادامه مطلب)



* الــتــمــاس دعــا


ادامه نوشته

دل‌تنگی یک بابا

بـسـم الله الـرحـمـن الـرحـیـم

ســلام




پ.ن:

* امروز تنها بود و همین که من را دید گفت: دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده، اتحادیه خیلی ساکته و خلوت، امتحاناتشون کی تموم میشه؟ اگه دیدیشون سلام منو برسون.

منم گفتم حاجی نوری،از این طریق، خودش سلامش را به بچه ها برساند.


خدا قوت



بـسـم الله

سـلام





« بابا جمع کنین این برنامه ها رو... . اینا ماله 1400 سال پیش بود نه الآن. در و دیوار رو سیاه میکنین، بر سر و سینه تون میزنین که چی بشه!؟ ما که از بچه های مدرسمون ، هیشکی نمیاد.»

این‌ها جمله‌های یکی از دانش آموزان عضو طرح 14 به در بود. یعنی کسی که 8 سال در نظام آموزش، پرورش یافته.در آن لحظه مشغول آماده سازی سالن اجتماعات بودیم که این پسر با بلوز آبی رنگش جلو آمد و به جای خدا قوت، این ها را تحویلمان داد.

پیامکی آمده بود برای انجمنی‌ها: "مجلس عزاي شب شهادت مادر امام زمان ارواحنا فداه ، حضرت فاطمه زهرا (س)
يك شنبه 26/2/89 از ساعت 17:45 الي 20 ، سالن اجتماعات اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان خراسان رضوی. با سخنراني حجت الاسلام و المسلمين حاج علي اكبري "

کمتر از یک روز مانده به شروع مراسم؛ یعنی حدود 20 ساعت قبلش. باید هیئتی کار می کردیم تا کارها جمع می‌شد! یکی مسئول مشکی پوش کردن سالن بود،یکی مسئول سن، بعضی‌ها هم کمک دست؛ خلاصه هر کسی هر کاری را برای هیئت انجام می داد. من و فرهاد هم مشغول آماده‌سازی قسمتی از برنامه بودیم که تا به حال به غیر از نمایش سلسله الذهب که در مجموعه آیه‌ها برگزار شده بود، کمتر جایی دیده بودیم از این دست برنامه‌ها!

اجرای برنامه جدید، مستلزم خریدن 7 ، 8تایی فلشر بود. فلشرهایی که ارزان‌ترین‌شان هر کدامش 13 هزار تومان قیمت داشت و با تنخواه 50 هزار تومانی هیئت، جور درنمی‌آمد!

برای اولین‌بار در اتحادیه، دیدیم که رشته دانشگاهی یکی از بچه‌ها به درد کار فرهنگی خورد و در حرکتی مبتکرانه خودش فلشر ساخت؛ آن هم 7 فلشر که کلش به قیمت یک فلشر آماده در بازار درآمد! زبده‌یابی و زبده‌پروی که می‌گویند یعنی این.

ساعت 10:30 شب. هر کسی هر کاری را برای هیئت انجام می‌داد. حتی سرباز اتحادیه که وظیفه‌اش تعطیل کردن اتحادیه و بیرون کردن بچه‌ها رأس همین ساعت بود! اصرارهای ما که مراسم حضرت زهراست (س) و « جون ما دندون به جگر بگیر» و رشوه دادن(یعنی خریدن شام برای او) جواب نداد و با نیم ساعت وقت اضافه بیرون آمدیم و سرباز رفت تا بخوابد و فردا صبح بیاید در را باز کند.

خیلی به حال قسمت هایی که سرباز دارند غبطه خوردیم. آخر قرار بود یک سرباز در اختیار شورای مدیران برادران بگذارند. اما همین که سربازها به اتحادیه آمدند، به ما گفتند: یه قرون بده آش به همین خیال باش. و کم کارترین قسمت‌های اتحادیه (از لحاظ اجرایی)  صاحب سرباز شدند و سر ما بی کلاه ماند. فرق بین ستاد و صف همین جاهاست دیگر... !

بابا برقی اتحادیه فردا صبح کلاس داشت و معنی‌اش این بود که باید هر جور شده امشب کار تمام می‌شد. ساختمان دربست نگاره(!) تنها راه برای ادامه کار بود. با ترس و لرز از دوربین های آقای هروی ( نه دوربین‌های اتحادیه) رفتیم داخل.

صدای شکم‌ها درآمده بود. الحمدا... شکم بچه‌ها، مراسم هیئت و غیره سرش می‌شد و صبحانه و نهار نخورده تا 2 شب دوام آورد. با یک سطل ماست و سه عدد نان،  5 نفر سیر شدند. بماند که بوی نیمروی بعضی‌ها، هوش از سر بچه‌ها برده بود. تخم‌مرغ‌هایی که با توجه به این نکته که « هر کسی هر کاری را برای هیئت انجام می داد» ، مدیر امور اجتماعی و سردبیر نگاره مجبور شدند ساعت 12:30 شب، سر به خیابان‌ها بزنند و دنبال مغازه‌ای شبانه‌روزی تا با 2750 تومان پول توی جیب سردبیر، چند نفری سیر شوند. خوشبختانه خوراکی‌ها شد 2650 و صد تومانی ماند برای اتوبوس‌های خصوصی!

چشم‌ها هم مثل شکم‌ها سنگین شده بودند. "رسیدگی به خانواده هم مهم است" (نقل به مضمونی از آقای ملکی). و وجود همین دو نکته، دلایلی خوبی بودند برای رفتن به منزل و ساعتی را خوابیدن. به لطف کمک‌های مالی دوستان، با تاکسی تلفنی رسیدیم خانه و صد تومانیِ تهِ جیب هم، باز ماند برای اتوبوس خصوصی‌!

لنگ ظهر بود. همین که ساعت را دیدم، با صورت نشسته و صبحانه نخورده، گازش را گرفتم تا برسم اتحادیه. آخر هنوز فایل صوتی همان برنامه جدید را تدوین نکرده بودم و فقط 6 ساعت مانده بود به شروع مراسم.

وارد سالن اجتماعات که شدم، شلوغی ، آماده نبودن سن و خیلی موارد دیگر، ذهنم را برد به این سمت که احتمال دارد مراسم لغو شده باشد که هنوز هیچ چیز آماده نشده است!؟ با علیرضا (مدیر اموراجتماعی) که صحبت کردم با همان خونسردی همیشگی‌اش گفت: درست میشه، غصه نخورین.

هر کسی هر کاری را انجام می داد تا سالن برای مراسم 17:45 آماده شود. قائم مقام اتحادیه، جارو به دست. مدیر سازماندهی چکش به دست. فرهاد فازمتر و سیم به دست. مجید عشق سیستم صوت هم، میکروفون به دست. مجید منفرد هم به فاصله یک ساعت مانده به شروع مراسم، سن را تغییر داد و یک سن جدید زد. خلاصه همه دست به دست هم دادند و در ثانیه هایی مانده به شروع مراسم، همه چیز آماده و  درست شد... .

شاید ادامه داشت ...


پ.ن:

* آنقدر حال و هوای هیئت و حواشی‌اش برایم مهم است، که دوست دارم همیشه از آن بگویم یا بنویسم. ناتوانی قلمم را بر این حقیر ببخشید.

* از متن هیئت گفتن را هم، گذاشتم برای بعد تا صحبتهای حاج آقا حاج علی‌ اکبری را به دقت گوش کنم.

* عکس ها هم باشد برای همان بعد ... .

* الـتـمـاس دعـا


شاید درست نبود، اما به مصلحت بود که نظرات پاک می شدند( و چون قرار بر پاک شدن بودن، تر و خشک با هم) .
پساپس از کلیه دوستان عذرخواهی می کنم.

...

بــســم الله

ســلام




چند خطی نوشتم ، خط زدم...

اصلا حس نوشتن نیست. این عکس و صوت وبلاگ باشد حرف دل ما...

هــفــت ســیــنــی مــجــازی و مــجــانی!

بــســم الله

ســلام


قصد نبود که فرجام مطالب امسال کوخ را این حقیر بنگارد. اما از آن جا که دست دوستان لنگ است و زبان ما بس دراز ، فرصت را غنیمت دیدیم تا لختی ژاژگویی کنیم.
نزدیکی بهار ما را بر آن داشت تا سفره هفت سینی را در کوخک واقعی مان که اتحادیه باشد بگسترانیم. اما دستی تنگ و دوری دوستان، دل و دماغ را گرفته بود. برای همین هم هفت روزی عزلت گزینی و ریاضت در این خلوت ، ثمری داد و اندکی کیاست به خرج دادیم تا به مخ رسید تا هفت سین و سفره ای مجازی داشته باشیم.
البته نه آن چه که اغنیا دارند بلکه بهره ای و سفره ای از وسایل موجود که همین آدمیان کوخ نشین باشند؛


1.    سیر + یش: (مهدی خداوردی)
نماینده FBI  در اتحادیه! خدا نکند چیزی از تو طلب کند...!


2.    سبزه : (سرگروه های طرح راهنمایی)

سبزه نماد نوزایی است. از آن جایی که سرگروه ها، رسالت زاییدن نیروهایی را برای اتحادیه دارند و از آن جاتر که سبزه تشکیل شده است از دسته ای از تک علف ها ، این سین را به ایشان اختصاص دادیم.

3.    سنجد: (سید قاسم حوائجی)
همین که بدانید سنجد نماد عشق و دلباختگى است، بس است ...!


4.    سیب: (سیب قرمز: الیاس علیزاده - سیب زرد: سید محمد اسدی)

البته به چشم برادری، سیب نماد زیبایی و تندرستی است! تپل بودن و سرخ بودن لپ های الیاس دلیلی است برای سیب قرمز بودن و تیپ زدن ها و موتوری که فقط انسان های زرد سوارش می شوند، دلیلی است برای سیب زرد بودن محمد. به انضمام زیبایی که در هر دو مشترک است!
5.    سکه : (هادی هروی)

بدون شرح!


6.    سمنو : ( سربازان اتحادیه + کیک و ساندیس)

این سین نماد فراوانی و برکت است. درست است که کیک و ساندیس جزء آدمیان نمی باشند ، اما روا نبود از ایشان که  سی و چند سال است خوراکی های لایتغیر هر مجلس اتحادیه هستند، یاد و استفاده نکنیم!
بعد از یک سال و خرده ای قحطی سرباز ، در این دو ماهه شاهد آن هستیم که هر روز بر تعداد سربازهای اتحادیه افزوده می شود و امید است که با آمدن آقای ملکی تعدادشان به 6 نفر افزایش یابد.


7.    سماق: (صادق حسین زاده ملکی)
سماق نماد(رنگِ) طلوع خورشید است. این روزها که آقای ملکی رفته اند سربازی و هفته ای یک بار اتحادیه می آیند، با توجه به ویژگی های ظاهری شان (سری صاف) چنان نوری در اتحادیه می تابد که دقیقا همزادپنداری داری با موقع طلوع خورشید که از خواب پا می شوی! البته به جای هر 24 ساعت یک بار طلوع و 7 ساعت خواب، در اتحادیه هر 7 روز، یک بار طلوع و 144 ساعت خواب ما!


8.    ماهی ( علیرضا ثبتی - مجید شعرباف)
همیشه باهمند. حتی اتاق‌شان(کتابخانه) هم مشترک است. وقتی هر دو در اتاقند از پشت شیشه های طویل و عریض کانهو دو ماهی می مانند که در انبوهی از کتاب ها غوطه ورند.
در ضمن به تازگی از زمره انسان ها خارج شده اند!



9.    تخم مرغ: (محمد سردار)

مجالست با مرغان در آغلش (که به نام دغدغه معروف است) خود دلیلی محکم است.
البته بماند که اسم دغدغه را از قد قده گرفته که ترس از خانواده و سواد قلیلش باعث شده به دغدغه تغییر یابد.


10.    سیاهدانه: (جاماندگان)
بهانه ای چون ضیق وقت و حوصله مان ، نگذاشت که از همگی دوستان یاد کنیم. برای همین هم یک سین را اختصاص دادیم به جاماندگانی چون مجید منفرد، فرهاد نیکو، مسعود نیکونام، ایمان فروزان نیا و سایر بستگان.

...
مخلص کلام، این بود سفره هفت سین ما کوخ نشینان. پساپس از کلیه دوستانی که سهوا بهشان توهین کمی صورت گرفته، طلب بخشش داریم...




پ.ن:
* رفقایی که از مشهد الشهدا آمده اید، زیارت قبول

* روز ملی شدن صنعت نفت هم مبارک!

* سال نو مبارک

* مقابل آينه مي ايستم
و از بهارهاي رفته
خجالت مي كشم!
(سیدحسن حسینی)

*   الــتــمــاس دعــا

وقتی هر مکانی open  می شود!

بــســم الله
ســلام


شاید الان که اردوی راهیان نور نزدیک است؛ مناسب باشد که خاطرات همدیگر را از این اردو بشنویم.
اولیش با من؛

وقتی هر مکانی open  می شود!

آخر شب رسیدیم پادگان میشداغ. ساعت هایی را تو راه بودیم. و این یعنی دل ها همه پر بود و منتظر رسیدن به جایی بودند تا هر چه می خواهد دل تنگشان ... ! به محض رسیدن ، هر چی دستمان بود، گذاشتیم روی زمین و با سرعت ، به سمت توالت ها دویدیم. مهرداد هم به درد من گرفتار بود و داشت می ترکید. به توالت که رسیدیم دیدیم، درب هر چشمه چند نفر به صف اند. و این یعنی تحمل فشار بیشتر و ریختن عرق سرد.
در همان گیر و دار ، ناگهان چشمم به یک دستگاه توالت افتاد که هیچ کس جلویش نبود. به مهرداد گفتم: بیا،  ببین چه قدر خدا ما رو دوست داره! یک توالت دربست! بگاز بریم!
 با دلی شاد و پر رفتیم آنجا.
تمامی توالت هاopen  بود؛ یعنی در و پیکر نداشت. باید یک مسیر یک متری ال مانند را می رفتی و سپس سمت چپ و توقف.
مهرداد اوضاعش وخیم تر بود، زودتر رفت. رفت داخل. موقع گردش به چپ دیدم مشغول سلام و علیک است و حرف زدن با یکی:
سلام ، حالتون خوبه ان شاءا... . ببخشید من اومدم داخل. آخه اینجا دری چیزی نداشت. شما به بزرگی خودتون ببخشید و راحت کارتونو انجام بدید!
با خودم گفتم: این بچه آن قدر شوق رسیدن به توالت را داشته که الآن دیوانه شده و دارد با توالت حرف می زند!
بهش گفتم: این دیوانه بازی ها رو بذار کنار، برو تو ، دارم می ترکم.
برگشت و با خنده ای گفت؛ رضا در رو بریم.
دستم را کشید و فرار.
-    مهرداد جون هر کسی رو دوست داری این مسخره بازی ها یعنی چی؟!  دارم می میرم. بیا برگردیم.
-    گفت: رضا گند زدم. به قیافه و درجه اش می خورد یکی از فرماندهان پادگان باشه! داخل نشسته بود و مشغول عملیات! من هم حول شدم به جای اینکه سریع برگردم و بیام ، وایستادم و زل زدم به طرف و عذرخواهی و ... و او هم هی می گفت: اِهم ... اِهم...  برو آقا ، برو.
تا صبح دعا کردیم که چشمش به ما نیافتد مگر نه حداقلش در رزم شب به عنوان چاشنی در انفجارات استفاده می شدیم!


پ.ن :
* همه خاطره دارند و ما هم خاطره داریم! به قول حضرت هـ . هـ (دام ظله) ما آدم بشو نیستیم!
* منتظر خاطرات شما هم هستیم.
* الــتــمــاس دعــا

بــی قــراری

بــســم الله

ســلام


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

(فاضل نظری)


پ.ن:

* یادش بخیر چند سال پیش هفته ای یک بار ، در اتحادیه دور هم جمع می شدیم و زیارتی و دعایی و ناله ای و اشکی و ... . دلم تنگ شده برای همین دور هم بودن ها که هر شبش خاطره ای بود... .

* این روزها که دلم گرفته ، دنبال بهانه ایست برای باریدن. دعا کنید که هفته آینده قسمت شود و راهی شوم. چهار سال از اولین و آخرین زیارتم می گذرد.

ناودان ها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله، حجم هوا ابری است

کفش هایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

* التماس دعا


شتری که باید رفت در خانه اش!




بــســم ا...

ســلام


 

و چنین است که قوانین و سنت های ثابت طبیعت، برایش رئیس و مرئوس ، میر و فقیر، فرقی نمی کند و اگر قسمتت باشد باید بروی و قسمتی از عمرت را بدهی! حال می خواهد پارتی ات هر چقدر هم عریض و حجیم(1) باشد و یا منصب و مقامت طویل و رفیع.

خلاصه شتری است که باید بروی درِ خانه اش! (2)

اما این بار از بد روزگار برای طعمه و خوب روزگار برای کوخ نشینان،  قوانین گشت و گشت و یک جوان رعنا و ملک سیرت(3) را انتخاب کرد؛ بدین طریق که پیک حق(4) آمد و به این جوان گفت: تو انتخاب شده ای...!

البته این پیک چون پیک هایی که شما دیده و تصور کرده‌اید نیست، پیکی است به نام اعزامیل و قریب شباهتی دارد به عزرائیل ، با اندکی تفاوت که پاره ای از عمر و جانت را می گیرد نه تمامش را. بستگی به خودت دارد که دوام بیاوری یا نه؟! مگر نه، تمام عمر و جانت را از کف داده ای.

و هنگامی که انتخاب شدی و رفتی، آنجاست که فرشتگانی چون نکیر و منکر به سراغت می آیند و در آن غربت، مقام و منصب، سفارش شده یا نشده، بچه نه نه یا دلبسته هرکی ،  پاستوریزه و غیره برایت نان و آب نمی شوند و تو باید جان داشته باشی و توان و اندکی زیاد صبر مگر نه فاتحه ... .

آری ، این بار این بلای جوانان سوز یا ساز، دامن مقام معظم ریاست اتحادیه (روحنا فداک) را گرفت و ایشان را به مدت 2 ماه به امانت برد. و از امروز مسئول مان با دل و سری صاف، رفت خدمت مقدس سربازی و به این مقام رفیع نزول یافت و مو به موی خود را در راه خدمت تقدیم کرد.

رئیس جان خیالت از ما و اتحادیه راحت باشد. قول می دهیم اگر برگشتی اتحادیه ، شاهد تحول آن جا باشی و از شوق زیاد قصد برگشت کنی... !

رئیس جان، آن جا در کاسه آشت هر نخودی را دیدی یاد ما کن تا ما هم اینجا برایت دعا کنیم تا شاید بعد از این دو ماه بیایی، شاید ... .

1.     کلفت
2.     البته خودت نیز باید چون شتر باشی مگر نه در آن کویر ، کم می آوری!
3.     آنکه خوی وی مانند فرشته باشد ( شاید اغراق! - شاید تلمیح به پاچه خاری و تضمین از دست ندادن سمت)
4.     دفترچه اعزام به خدمت

پ.ن :

- اگر عمری بود به زودی ، ساعت و وظایف کاری جدید اتحادیه را در ایام بی رئیسی، منتشر می کنیم!

- ببخشید که عادت کردیم به خزعبل نوشتن!

- التماس دعا


غــرب زدگــی

بــســم الله

سلام

. دیروز در میان پرچم های سیاهی که بر روی در و دیوارهای شهر نصب بود، مغازه هایی را دیدم که بر روی کاغذی سفید، که پشت شیشه شان نصب بود ، نوشته بودند:

" تخفیف ویژه اجناس به مناسبت ولنتاین "

می خواستم با موبایلم عکس بگیرم، اما کسی که همراهم بود ، دستم را کشید و گفت: بیا بریم، بَده ، زشته!

راست می گفت: زشت است دیگر...

یاد درد دل یکی از دوستانم افتادم که می گفت: دامادی ام نمی خواستم کروات بزنم، اما همین که خواسته ام را گفتم، خانواده چند وصله ای را بهم چسباندند ... . اگر بیشتر پافشاری می کردم، قطعا مراسمم بهم می ریخت. مجبور شدم برای دلخوشی خانواده هم که شده افسار تمدن را بر گردنم آویزان و تحملش کنم!

×××

امام خمینی(ره) : غرب زدگی، بدتر از زلزله زدگی است.

×××

امروز مشغول گشت و گذار در وبلاگ ها بودم، به شعری از علی محمد مودب برخوردم؛


گریه در حال توسعه

امروز ما در حال توسعه هستیم

قلب‌های کلنگی ما را

بیل‌های مکانیکی شخم زده‌اند

و میان آشپزخانه‌های Open و توالت‌های فرنگی

سرگردان شده‌ایم

امروز برای مقابله با ناوهای تمدن‌بر

به انواع گفتمان‌های وارداتی

و ترجمه‌های مختلف، از لویاتان Hobbes

تا پایان تاریخFokuyama  

تا بُن دندان مسلح شده‌ایم

و می‌توانیم ساعت‌ها در قطارهای چینی مترو

درباره انتظار بشر از دین فَک بزنیم

امروز ما در حال توسعه هستیم

مردانِ ‌Offline

دخترانِ MP3, و  MP4

و کودکانِ پیام‌گیر

شبکه‌های متنوع قرآن و معارف

و مسابقه‌های همیشگی پیامِ کوتاه

C

D

DVD

LCD

LSD

LG

تا کره جنوبی هست

نیازی به نیم‌کره‌های مغزمان نداریم

و می‌توانیم با خیال راحت

پربیننده‌ترین‌های Google را جست‌وجو کنیم

...

سرفه کن، برادر شیمیایی‌ام

سرفه کن، طبقۀ دهم بیمارستان ساسان

سرفه کن

چراکه صدای تو

تنها رسانۀ ماست!

# از شعر بلند سفر بمباران


پ.ن:

- ببخشید که این حقیر فقط در وبلاگ خط خطی می کند، آخه روز اول بچه ها خیلی شوق ایجاد این وبلاگ را داشتند اما بعدش نمی دانم چرا هنوز شروع نکرده نفس کم آوردند! شاید هم ما خیلی بیکاریم.

خلاصه خطاب به همه کوخ نشینان ؛ اگر دین، وقت و ... ندارید، آزاده باشید... و جان این عزیزتان! برای یکدل جلوه دادن خودمان هم که شده، بنویسید!

- در ضمن سایت این حقیر (خط خطی های یک موجود برای ابراز وجود) فعلا هکیده و هنگیده ، و کوخ توفیقی اجباری شد برای ابراز وجود از طریقی دیگر...

- عزاداری هایتان قبول

- التماس دعا


ای آغوش همیشه باز ...

بــســم الله

ســلام

در غمگین ترین غروب تاریخ
و در انتهای دورترین نشانی روزگار
کهنه ترین بغض های خود را فروخورده ام
و به پابوس درگاه بلندت آمده ام
چونان همیشه، تنها با بضاعت اشک و آه.

با پایی خسته به آستان تو قدم گذاشته ام
که رهنورد بی انتهاترین جاده ها
که درد آشنای سنگلاخ ترین بن بست ها
که فرسوده ی دردناک ترین تاول هاست.

دستی درمانده را به سوی تو دراز کرده ام
که افسرده ی بی فایده ترین جستجو ها
که زخمی اشتباه ترین دوستی ها
که گمشده ی خطاترین همراهی هاست.

چشمی امیدوار را خیره به راه نگاهت نشانده ام
که مسافر تاریک ترین شب ها
که تماشاچی هرزه ترین مضحکه ها
که عزادار سیاه ترین مصیبت هاست.

گوشی منتظر را بر در پیغامت خوابانده ام
که آشفته ی پر ازدحام ترین صداها
که دردمند خراشنده ترین زنجموره ها
که رنج دیده ی ناموزون ترین نغمه هاست.

زبانی ناتوان را به پرسش و خواهش تو گماشته ام
که خسته ی خاکی ترین التماس ها
که آزرده ی سست ترین بافته ها
که عفونت زده ی دروغ ترین بدگویی هاست.

ای ریشه دارترین درخت مهر!
خنکای سایه سار های نگاهت را
از جان کویری و تشنه ام دریغ مکن.

ای زود جوش ترین چشمه ی لطف و صفا اندوه مرا
از زلال بی دریغ لبخندت محروم مساز.

ای نزدیک ترین آسمان آشنایی
بال های خسته ی مرا
در سخاوت بی پایان خود رها کن

ای پاسخ پرسش های بی جواب
ای آرامش التهاب های بی سرانجام
ای ضامن گریختن های مضطرب
باز هم آهوی همیشه ی تو از صیاد گریخته است
ای آغــوش هــمــیــشــه بــاز ...

محمد رضا زائري

حــمــاســه بــی انــتــهــا

بــســم الله

ســلام

آغاز شد حماسه بی انتهای ما

پیچید در زمانه طنین صدای ما

آنک نگاه کن، که ز خون نقش بسته است

بر اوج قله های خطر جای پای ما

ماندند همرهان همه در وادی نخست

جز سایه ها نماند کسی در قفای ما

ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس

زینروی در قفاست همه سایه های ما

دردا و حسرتا که ز بیگانه هم ربود

در این میانه گوی ستم آشنای ما

بنگر چگونه عاطفه از دست می رود

ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما
«زنده یاد قیصر امین پور»




پ.ن :

* امشب ساعت 9 ، با بر و بچه های اتحادیه وسط میدان شهدا، فریاد الله اکبر سر دادیم. بماند که چند دقیقه ای زودتر از همه جا و همه کس . اشکال از ساعت شهرداری بود ، بر عکس پروژه هایش، ساعتش جلو بود.

* خواهشا هر وقت میکروفون بی سیمی چیزی دستتان بود و باهش کاری نداشتید، خاموشش کنید، مگر نه می شود داستان امشب ما و شنیده شدن حرف های غیرعمومی، وسط میدان شهدا، ساعت 9:10 شب

* قرار فردامون  هم یادتون نره

* التماس دعا

باغ کرامت است گلوی تو...

بسم الله

..............

آن روز بار دیگر

در گیر و دار حادثه ای مغموم

پیشانی بلند زمزمه ای ناب

در رکعت گلوی تو

ضربت خورد

و آفتاب نارس یک مفهوم

در خانقاه خون تو

کامل شد...

باغ کرامت است

گلوی تو

یا حسین !

 «زنده یاد سید حسن حسینی»